آن طور كه درشناسنامهام، آمده است؛من در چهارم فروردين يك هزار و سيصد و چهل و چهار در روستاي كلج از توابع طارم سفلي، در يك خانواده متوسط متولد شدم؛ ولي به نظر من، اين تاريخ نميتواند درست باشد. به نظر ميرسد كه شناسنامه مرا نيز مثل تمام هم ولايتيهايم، چند ماه و شايد هم چند سال بزرگ گرفته باشند تا من، زودتر بزرگ شوم، زودتر به مدرسه بروم، زودتر به سربازي بروم و زودتر زن بگيرم.
در هر صورت از دوران كودكيم خيلي چيزها به خاطر دارم. تنها پسري بودم كه براي تنها پسرخانواده پدرم و مادرم پادشاهي ميكردم؛ اما پادشاهي من فقط بيرون از خانه و در خانه اقوام بود؛ چرا كه در خانه، پدري سختگير داشتم كه در روستايي كه نه آب لولهكشي، نه برق و نه جاده آسفالت داشت، مرا مجبور ميكرد كه مسواك بزنم و نظافت را كاملاً رعايت كنم.
پدرم، هم مغازهدار بود و هم كاسبي ميكرد. سيب زميني و پياز و زيتون روستاييان را ميخريد و براي فروختن به رشت و قزوين ميبرد اين موجب شده بود كه پدرم مرا دائم به معلمهايي كه به مغازه ميآمدند، سفارش كند. يادم ميآيد كه هيچ وقت سفارش نمره نميكرد. هميشه سفارش درس ميكرد. از آنها ميخواست كه هميشه از من درس بپرسند. خودش هم هر روز، دفاتر مرا ميديد. با هر نمره زير ۱۵ كتك مفصلي ميزد كه من آن شب را مجبور بودم به خانه مادر بزرگم پناه ببرم. ترس از پدرم آن چنان در خانه و اقوام و محله، بخاطر سختگيريهايش، شايع شده بود كه حتي بچههاي فاميل سعي ميكردند، براي اينكه از پرسشهاي درس پدرم دور باشند، طرف خانهي ما پيدايشان نشود.
خلاصه به هر جان كندني بود، دوران ابتدايي و راهنمايي رادر همان روستا به پايان رساندمبا معلمهاي پركاري كه حسرت ديدن آنها، هنوز در جانم زبانه ميكشد. بعد مثل تمام بچههاي هم ولايتي، راهي شهر شدم تا دروازههاي ترقي را بپيمايم! گاهي وقتها، ياد روستا آن چنان دلم را ميلرزاند كه به زير دست و پاي مديرانم ميافتادم كه اجازه دهند فقط دو روز مرخصي بروم تا با بالارفتن از درختهاي سبز زيتون، خاطرات كودكيهايم را زنده سازم. تا پايان ديپلم، زندگي بدون گوشت را گذراندم. با پولي كه پدر سخت گيرم ميداد و حساب كشي ميكرد، فقط قادر بودم كرايه خانه بدهم و زندگيم را با تخم مرغ و غذاهاي سادهاي چون سيبزميني سرخ كرده و آبپز، املت با ربگوجه سپري كنم. پدرم وقتي كه به ديدنم ميآمد برايم ماهي دودي ميآورد و من ۵۰ گرم ۵۰ گرم آن را با نعلبكي روي كتهام ميگذاشتم و سر ميكردم.
هر چقدر كه با سنگ بستن به شكم برايم باقي ميماند، روزنامه ميخريدم، كتاب ميخريدم؛ سياست، رمان، شعر و... آنقدر به خواندن كتابهاي غير درسي علاقهمند بودم كه دلم ميخواست روز پنجشنبه بيايد و من زير لحاف كرسي كه مادرم داده بود، بروم و در اتاق سرد دوران كمبود نفت تا صبح شنبه مطالعه كنم. مرض مطالعه در من آن چنان قوت گرفته بودكه وقتي بيرون ميآمدم يك راست به كتابخانه ميرفتم و لاي كتابها به دنبال گم شدههايم ميگشتم. همين مطالعه غير درسي موجب شد كه روز به روز از كتابهاي درسي فاصله بگيرم. كتابهاي درسي مرا اقناع نميكرد. آن اندازه كه از خواندن «نينا»، «همسايهها»، «برباد رفته» لذت ميبردم از كتابهاي سراسر دروغ دبيرستان لذت نميبردم.
سال ۶۲ كه از دبيرستان مفتح در چهارراه نظام وفا فارغالتحصيل شدم - نظام وفا را براي اين پدرم انتخاب كرده بود كه نزديك به خانه مجردي من در هادي آباد بود. هادي آباد محلهاي بود كه تمام هم محليهاي من در آنجا زندگي ميكردند - به دنبال كار رفتم. ميخواستم مقداري از ضعف مالي خود را جبران كنم. هيچ جايي كار نبود. هيچ كس را نداشتم، دستم را بگيرد. پدرم اجازه نداده بود كه با كسي طرح دوستي ديرينه بريزم. همه دوستيهايم چند روزه بود. ميترسيدم كه با خبر شود و حق مرا كف دستم بگذارد. خلاصه به هر جان كندني بود، در يك ساندويچي كار پيدا كردم. كار در ساندويچي برايم چند مزيت داشت؛ اول اينكه ديگر لازم نبود دغدغه غذا داشته باشم. دوم اينكه ساندويچي كه كار ميكردم، در يك مكاني بود كه ميتوانستم با دوستانهم كلاسيام باز ارتباط داشته باشم؛ اما افسوس اين خوشحالي من بيشتر از يك ماه طول نكشيد. جثهي لاغر من توان كشيدن رديف شيشه نوشابهها را به داخل مغازه نداشت و بسياري را در يك غفلت شكستم.با وجود اينكه صاحب كارم چيزي نگفت، ولي من روي بازگشت به كار را نداشتم؛ حتي نرفتم تا حقوقم را بگيرم.
چند روز بعد در شهرداري كار پيدا كردم. هر روز صبح تا ظهر ميرفتم و جلوي كميته سابق را در پارك ملت آبپاشي ميكردم. چيزي حدود ۴۵ روز كار كردم؛ ولي يك روز ديدم شهرداري مرا خواست. رفتم و ديدم كميته دستور داده كسي را براي آبپاشي آنجا بگذارند كه اولاً متاهل باشد، ثانياً آنها بشناسند. من غريب و بيكس را كسي نميشناخت. رها كردم و از اين شهر رفتم.رفتم به اسلام شهر تهران. يكي از هم ولايتيها قرار شد براي من كار پيدا كند. روزهاي سختي بود. خانه پيدا نميكردم. اثاث محقرم را در حيات يكي از اقوام ريخته بودم وخودم آلاخان، بالاخان، چند روز، خانه اين و چندروز، خانه آن بودم. كار پيدا نميشد.بالاخره در يك كارگاه كوچك به عنوان كارگر ساده مشغول شدم. كارم، برش جعبه شيريني و اين جور چيزها بود. به قدري خاك داشت كهنفسم بند ميآمد. چندماهي آن را تحمل كردم. بعد پسر عمهام آمد و مرا به قرچك ورامين برد. در يك كارگاه خصوصي، كارپرس سرويس ملامين انجام ميدادم. كار سختي بود. گرماي دستگاه به همراه گرماي تابستان كشنده بود. چند ماه كار كردم كه اعتصاب كارگرها شروع شد، بعد كه اعتصاب تمام شد، من از آن كارگرهايي بودم كه اخراج شده بودم. مجبور شدم براي راهاندازي يك كارخانه آسفالت، يك ماه واندي جوشكاري كنم. صاحب كارم، آدم خسيسي بود. پول پرداخت نميكرد؛ بقدري بيپول شده بودم كه كفش نميتوانستم براي خودم بخرم. مجبور بودم با دمپايي به سركار بروم. پدرم اصرار ميكرد به ده برگردم ولي من دوست نداشتم. دلم ميخواست هر طور شده روي پاي خود بيايستم. همان سال در كنكور تربيت معلم و دانشگاه قبول شدم. رفتم جغرافياي حصارك كرج، اسم نويسي كردم، منتظر شروع كلاسها بودم كه گفتند شما جزو ذخيرهها بوديد و اصليها آمدند! اول پيگيري كردم، خيليها به سرنوشت من دچار بودند، جلوي سازمان سنجش راهپيمايي كرديم ولي بعد نشستم و ديدم من به جغرافيا علاقه ندارم. رها كردم و به تربيت معلم زنجان رفتم.
دوسال آموزش ابتدايي خواندم؛ در همان حال هم براي دانشگاه ميخواندم. وقتي كه از تربيت معلم فارغالتحصيل شدم به جبهه كردستان رفتم. در راه چند بار لباسهاي ما را عوض كردند. ميگفتند بايد ناشناس باشيد. در راه براي تامين جاده، سربازها بالاي كوهها ايستاده بودند.
در اعزام نيروي بانه، مسؤول تزريقات و تبليغات شدم. گاهي از شبها، ماها را جمع ميكردند از آشپز، نظافتچي، پزشك و معلم به عمليات ميبردند. حتي بعضيها طرز اسلحه گرفتن را در دست نميدانستند. گلن گدل را ميكشيدند و در ضامن ميگذاشتند و ميدادند دست آنها. بعد ميگفتند هرجا گفتيم؛ خباط (يكي از گروههاي مسلح) هست، شليك كنيد!
از جبهه كه برگشتم، آموزش و پرورش زنجان كه آن موقع قزوين هم جزو آنجا بود، مرا به منطقه آوج فرستاد. در آوج به روستايي بنام مشهد اعزام شدم. روز اول كه رفتم، برف همه جا را پركرده بود. مينيبوس مرا دو كيلومتر مانده پياده كرد و راننده با اشاره روستاي دوري را نشان داد و گفت: برو آنجا. وقتي رفتم هيچ كس را در كوچه و خيابان پيدا نميكردم. برف و سرما بيداد ميكرد و من با وجودي كه بچه روستا بودم، ميترسيدم. از فردا كه در مدرسه را باز كردم وحشتم بيشتر شد. مدرسه مثل يك مخروبه بود پنج پايه ابتدايي را همزمان تدريس ميكردم؛ آن هم در مدرسهاي كه از همه جاي آن آب چكه ميكرد. زمستان را با هر جان كندني بود، سپري كردم.بهار كه آمد، عزم جزم كردم كه مدرسه بسازم. همه را بسيج كردم. از اداره امكانات گرفتم ومدرسه را شروع كردم. وقتي كه داشتم ميآمدم كلي از ديوارهاي مدرسه بالا آمده بود. سال بعد به چند روستا اعزام شدم. اسماعيلآباد، داخرجين، خروس دره. ماجراي از اين روستا به آن روستا رفتنم خود داستان ديگري دارد كه در اين اجمال نميگنجد.
جبهه بودم كه خبر قبولي خود را در دانشگاه آزاد، رشته ادبيات شنيده بودم، ولي بعد كه آمدم، آموزش و پرورش مأموريت نداد و مجبور شدم، دو سال مرخصي از دانشگاه بگيرم. بعد ول كردم و رفتم كرج. آنجا يك زير پله اجاره كردم و آب ميوه فروشي زدم. شروع كردم به كار كردن و درس خواندن. يازده ماه بعد نامه آمد كه به دادگاه اداري بروم. قرار شد برگردم سركارم. بعداز آن سه روز در دانشگاه بودم و سه روز در آوج و آبگرم. شب كه از دانشگاه در ميآمدم در هواي سرد زمستان به زير پل مهرشهر كرج ميآمدم و كنار خيابان ميايستادم تا اتوبوس بيايد و در قسمت عقب اتوبوس مرا به آوج برساند. شب در آوج جايي براي ماندن نداشتم. از جهاد خواهش كرده بودم كه بگذارد شبها در مسجد آنجا بمانم و صبح زود به روستاي خروس دره بروم. پياده ازكنار جاده آوج - رزند خود را در برف و بوران ساعت ۸ صبح به خروس دره ميرساندم و تدريس را آغاز ميكردم. يك بار بوران شد و چشمم جايي را نميديد. خوابيدم كنار جاده و سينهخيز راه افتادم. ميدانستم كه برآمدگيهاي كنار جاده، برفهايي است كه لودر جمع كرده است. بيشتر از يك كيلومتر را سينهخيز رفتم. مرگ را بارها جلوي چشم خود ديدم؛ ولي نااميد نشدم.
بعد كه به آبگرم انتقال پيدا كردم كميته امداد يك اتاقي داده بود بالاي آبگرم معدني كه دو شب در هفته آنجا سر ميكردم و بقيه را به دانشگاه ميرفتم. در دانشگاه انجمن ادبي را با دوستان شاعرم راهاندازي كرديم. دوست شاعري در كرج داشتم كه اسمش رضا سليممنش بود؛ خداي شعر بود، ولي از خودنمايي پرهيز ميكرد. يك روز كه در انجمن ادبي شعر ميسرود به قدري شعر قوي گفته بود كه مرحوم سادات ناصري - از بزرگان ادب ايران - كلاهش را به نشانه آفرين گفتن برايش پرت كرد. انجمن ادبي ما زير نظر شاعر معروف، مرحوم گلشن كردستاني بود. سليم منش با وجودي كه براي گلشن كردستاني احترام زيادي قايل بود، ولي شعرهاي او را قبول نداشت. ميگفت از تمام ديوان شعر گلشن كردستاني، فقط اين يك بيت ارزش ماندگاري دارد:
دلم را شكستي، دلت را شكستم تو آيينه، من سنگ خارا شكستم
دكتر ثروتييان گاهي وقتها در انجمن ادبي، شعربچهها را نقد ميكرد. از شاعران قزوين خانم زهرهگلشاهيان در آنجا شعر ميخواند. سبك گلشاهيان، سبك پروين اعتصامي بود. فكر ميكنم فريده رجبي هم آنجا بود.
همين انجمن ادبي موجب شد، سعي كنم شعرهايي بگويم كه يك مقدار نسبت به قبل خوب باشد، ولي بعدها فهميدم كه حتي آن شعرها هم تاريخ مصرفشان تمام شده است. سليممنش، چشم مرا به دنياي شعر باز كرده بود. اگر تا آن موقع شعر عاشقانه و عارفانه ميگفتم، بعد از آن سعي كردم غزل اجتماعي بگويم. همين موقع بود كه شروع كردم شعرهايم را براي هفتهنامهها و روزنامهها فرستادن بعدها تدريس در دبيرستان پاسداران قزوين موجب شد كه با آقاي نقي افشاري، مدير مسؤول هفتهنامه حديث آشنا بشوم. يك روز با راهنمايي دوست خوبم، دكتر سيد تقيها به دفتر هفتهنامه حديث رفتيم. مجيدبالدران مسؤول صفحه شعر حديث بود. دفتر شعرم را كه ديد، اولين شعرم را از حفظ خواند. معلوم شد كه با اشعارم آشنايي دارد. همين عامل باعث شد كه با حديث به مدت چهار سال در زمينه شعر و مقاله و طنز همكاري كنم. همكاري من با حديث، دومين دوره همكاري مطبوعاتي من بود. قبل از آن به وسيله دوست خوبم عليرضا سيدحسيني با سلام همكاري ميكردم. البته بيشترين اشعارم در هفتهنامه فضيلت چاپ شده بود. مقالاتم خيلي جلوتر از اشعارم چاپ شده بود. يادم ميآيد اولين سالهاي شروع بكار هفتهنامه ولايت قزوين چند مقاله از من چاپ شد؛ با عنوانهاي «خوب انديشيدن» و... ولي هيچ كدام از اين شعرها و مقالات مرا اقناع نميكرد. دلم ميخواست مقالات و شعرهاي سياسيام چاپ شود تا آن موقع يك ترس دروني داشتم؛ تا اينكه اولين شعر سياسيام در «ايران فردا» چاپ شد. رفتم به طرف شعرها و مقالات سياسي. با هر شعر سياسي، آتش درونم فروكش ميكرد. چند تا از شعرهايم در كتاب «حنجره آب» به چاپرسيد، چند تا هم در كتابهاي ديگر.
دوم خرداد كه شروع شد، هواي تازهاي دميدن گرفت. رفتم در هفتهنامه ولايت قزوين، جانشين سردبير شدم. سردبير ولايت، دوست خوبم حسن طاهرخاني بود؛ ولي او كاري به مطالب نداشت، فقط كارهاي اجرايي و حقوقي نشريه را انجام ميداد. مطلب هم نمينوشت؛ البته يك ستون حقوقي براي مدتي راهاندازي كرد؛ ولي ديري نپاييد. طاهرخاني برادر همسر سيدعبدالعظم موسوي، مدير مسؤول ولايت بود. موسوي آن موقع در مشهد بود و به عنوان مدير شركت صادرات و واردات مهر دهقان، بيشتر به جمهوريهاي شوروي سابق سفر ميكرد. در حقيقت حسن طاهرخاني را بالاي سر من كاشته بود تا ترمز من باشد.
اولين دوره انتخابات شوراها، من به همراه دوستانم، محمود داوران، دكتر فاميلي، دكتر شهروزي و چند نفر ديگر گروهي بنام «ائتلاف مستقل دوم خرداد» را پايهگذاري كرديم كه بعدها به واسطه پيروزي در انتخابات شوراها، به حزب «جمعيت توسعه و آزادي» تغيير نام داد.از اين دوره بود كه من ديگر از شعر جدا شدم و به عنوان حرفه به روزنامهنگاري پرداختم؛ البته هنوز به عنوان دبير دبيرستانهاي قزوين تدريس ميكردم.
دوره ششم انتخابات مجلس به همراه دكتر سيدمحمدابوترابي و مرحوم مهندس لامعي، كانديداي جمعيت توسعه و آزادي شديم؛ ولي شوراي نگهبان صلاحيت ماسه نفر را رد كرد.
شهريور سال ۸۰ با سختگيريهايي كه موسوي ميكرد، مجبور شدم از «ولايت» كنارگيري كنم. موسوي به قزوين برگشته بود و اجازه نميداد مثل گذشته انديشههايم را پياده كنم. او به هر قيمت ماندن را ترجيح ميداد، من حاضر نبودم به هر قيمت بمانم. وقتي كه از ولايت در آمدم - در حقيقت محترمانه اخراج شدم - موقعيت بسيار بدي داشتم. تازه خانه خريده بودم و عجيب بدهكار بودم. از طرفي، زمان آن گذشته بود كه اضافه كاري در مدرسه بردارم. اول رفتم هفته نامه نسيمسحر، دكتر نقي رحماني، مدير مسؤول آن بود. مطبوعاتي نبود. حرف ميزد و عمل نميكرد. روز اول قرارداد با من نوشته بود كه من جانشين مدير مسؤول و سردبير باشم و آزادي يك سردبير را داشته باشم؛ ولي از فردا مهر نشريه را به ويزيتور آگهي ميداد و به من نميداد. چند هفتهايكار كردم و رها كردم. با افراد بعد از من هم همين كار را كرد و اين شد كه نسيم سحر هيچ وقت پا نگرفت. دكتر نقي رحماني به «نسيم» به گونهاي نگاه ميكرد كه بتواند در انتخابات مجلس پيروز شود؛ ولي وقتي كه ديد حتي زمينه براي كانديدا شدن وي مهيا نيست، نه كانديدا شد و نه نسيم را ادامه داد.
در همين گير و دار بود كه آقاي افشاري، مدير مسؤول حديث كه سخت درگير زنداني شدن پسرش بود، از من خواست كه به حديث بروم و سردبيري آنجا را برعهده بگيرم. بعد از صحبتهايي كه با هم در خانه آقاي افشاري كرديم، من كارم را در حديث شروع كردم. بعد از آن سعي كردم حديث سياسي را دربياورم. افشاري، آزاديهاي يك سردبير را به من داده بود. براي رقابت با ولايت هم شده بود، سعي كردم هم نشريه سياسي حرفهاي در بياورم و هم آگهيهاي زيادتري داشته باشم.
فعاليت پررنگ سياسي در حديث موجب شد كه من به كلي از عالم شعر و مقالات اجتماعي دور بيافتم و فقط مقالات و تحليلهاي سياسي بنويسم. حديث مثل يك حزب فعاليت ميكرد. خودمان هم در حديث يك تشكل صنفي - سياسي درست كرديم بنام «ائتلاف روزنامهنگاران اصلاحطلب استان». نزديك به يكصد نفر را عضو گرفتيم. شبانه روز فعاليت ميكرديم تا نگذاريم شعلههاي دوم خرداد خاموش شود.
دومين دوره انتخابات شوراها كه شروع شد به عنوان يكي از ۹ كانديداي جبهه دوم خرداد وارد فعاليتهاي انتخاباتي شدم. جبهه دوم خرداد در اين موقع با شكستهاي خاتمي و دوستانش حالا ديگر گوشت قرباني شده بود. اسماً با هم بوديم و رسماً هر كدام ساز خود را ميزديم. از طرفي يك گروه سعي كردند كه صلاحيت مرا رد كنند كه استانداري و فرمانداري قزوين استقامت كردند. داستان استقامت فرماندار شجاع قزوين - شرفي - خود داستان ديگري است كه در اين نوشتار قابل آمدن نيست. خلاصه انتخابات برگزار شد و ما ۷ نفر از ۹ نفر راي نياورديم؛ حتي دكتر رييسيان كه در انتخابات مجلس كلي راي آورده بود.
دكتر فاميلي رييس شوراي سابق، دكتر شهروزي، مهندس بيدخام كه قبلاً عضو شورا بودند هم راي نياوردند. به من گفته بودند اگر راي بياورم بايد بروم تو! شب قبل از انتخابات آمدند گفتند: بكش كنار. من هم با دكتر بهشتي سرشت و مهندس شريفي - مشاركت و مجاهدين - مشورت كردم و ماندم.
سياست موجب شد كه ادبيات و شعر كنار برود و من كتاب «نقد حاكمان» خود را به چاپ برسانم نه كتاب شعرم را.